روزانه های نیاز و آریا

تو یه قطره از خدایی

 

دلم برات تنگ شده

خیلی تنگ شده

برای دستات

نفسات

بغلت

بوسه هات

تو چی؟

پرسیدن نداره که

باید تنگ بشه؟

کاش این طوری نبود

کاش میدونستم چرا؟

چرا دیگه حقی ازت ندارم؟

چرا حرفات تلخ شده؟

حالا دیگه وقتی دلم برات تنگ میشه فقط امیدم عکساته

دلخوشیم عکساته

دلم برای خودمم تنگ شده

برای نیاز پر انرژی

نه این نیاز افسرده ، دیوونه ، ...

نیازی که یک ذره امید تو خرفاش نیست

تلخه تلخ

بعضی وقتا دلم میخواد بی صدا برم

وقتی صبحا از خواب پا میشم میگم خدایا یه روز دیگه

نمی خوااااااااااااااااااااااااام

تنهام

تنهای تنها

...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

دیروز خانوم دوست بابام زنگ زده برای پسرش خواستگاری کرد.

هیچی کم نداره، خودش و خانواده اش خیلی خوبن، هم رشته ایم، از نظر مالی در حد

عالی هستن و خیلی چیزای دیگه

ولی من نمی تونم کسی رو جایگزین آریا کنم

آخه من آریا رو دوست دارم

از اینکه بخوام به کسی دیگه فکر کنم حالم بد میشه

مامانم اینا که خیلی نگرانن

میگن همچین موقعیتایی شاید دیگه اصلا پیدا نشه

از طرفی آریا هم نمیدونه می خواد چیکار کنه و میگه رو ازدواج با من حساب نکن و به خواستگارات فکر کن

قطعا جوابم نه هست ولی اصلا نمیدونم به اونا به چه بهانه ای بگم نه، چون آشنا هستن

از طرفی آریا وقتی میبینه خواستگارامو رد میکنم ناراحت میشه

ولی من نمیتونم درمورد کسی دیگه فکر کنم

آریا، مامانم اینا ، خودم

شما بودید چیکار می کردید؟

واقعا موندم

 

پ.ن: نظرات پست قبل خوندم ولی تأیید نکردم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت

با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته

مانده بودی اگر، بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان

مانده بودی اگر ، همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی

سوختم من ، ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود

مانده بودی اگر ،‌می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود

شب ستاره ،‌گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران

در کنار تو بوسیدنی بود

بعده تو خشم دریا و ساحل

بعده تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر ، موج دریا

تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم

بعده تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو

مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت

با وجود تو رنگ سحر داشت

...

نمی دونم کی زبون من باز میشه و به حرف میام

نمی دونم کی بغضم میترکه

فعلا که فقط سکوت کردم و خودمو سرزنش می کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

حدود 2ماهه که من و آریا برای رابطمون یه نظمی گذاشتیم و قرار شده روزای فرد با هم

در ارتباط نباشیم. اولش من قبول نمی کردم چون احساس می کردم که این کم کردن

رابطه بهانه ای برای اینکه کم کم از هم جدا شیم بهمین دلیل می گفتم اگه اینطوریه من

می خوام یه دفه جدا شیم نه کم کم. ولی آریا بهم قول داد که اینطوری نیست و بیشتر

بخاطر آرامش فکریشه. خلاصه اینکه با اصرار دکتر و آریا قبول کردم.

حالا بعده اون 2ماه می فهمم که این کار چقدر به رابطمون کمک کرد. چقدر بیشتر بهم

نزدیک شدیم. چقدر عاشق هم شدیم. همدیگرو بیشتر درک می کنیم و خییییییلی

بیشتر بهم وابسته شدیم و برای هم وقت میذاریم.

تقریبا یک روز در میون باهم تا 2 نصفه شب چت می کنیم. الآن حدود 1 ماهم هست که

وقتی چت می کنیم درمورد ازدواجم صحبت می کنیم. درمورد خیلی چیزا باهم حرف

زدیم. آریا میگه تا قبل از عید به احتمال زیاد تصمیم می گیریم.  امیدوارم که بشه.

هفته پیش قرار بود موهامو مرتب کنم. آریا گفت کوتاهشون نکن و بذار بلند شه. منم

شنبه که از ک ( شهری که ارشد قبول شدم) اومدم تا رسیدم ماشینو برداشتم و با

خواهرم رفتم آرایشگاه. مرتب کردن همانا و کوتاه شدن مو هم همانا!

شب قرار بود آن شیم به آریا گفتم شوکه نشیا! وقتی دید خیلی خوشش اومد. اگه بتونم جلوی خوموبگیرم دیگه کوتاه نمی کنم.

دوشنبه قرار بود باهم بریم دانشگاه آریا و دانشگاه سابق من که روز قبلش آریا اس ام زد

که قراره یه مقاله با دوستش بفرستن ترکیه و نمیشه باهم بریم. قرارمون موند برای فردا.

میخوام وسط ابروهامو بردارم ولی هنوز شک دارم. آریا میگه بردار. شما چی میگین؟

 

برای عزیزم:

شدیداً دلم بغلتو می خواد. دلم برای دستات یه ذره شده. شدیداً احتیاج دارم باهم بریم

بیرون کاری که توی این 5سال 1بارم انجام ندادیم و تا تصمیمم نگیریم اتفاق

نمیفته!!!!!!!!!!!!!! ولی خوب دلم میخواد دیگه. دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه هات.

دلم بوساتو میخواد.

خیییییییییییییلی دوست دارم عشق من

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

بعد از اون روز کاملاً طوفانی و عجیب غریب من خیلی حالم بد بود و تمام شب رو گریه

 کردم. کاملاً شوکه بودم. می خواستم قبول کنم که آریا عصبانی بوده و یه چیزی گفته

 ولی چون دوباره ازش پرسیدم و همون حرفشو تکرار کرد یه جورایی مطمین بودم. 

چون حالم بد بود و شبش خوب نخوابیدم و چندبار از خواب پریدم صبح فشارم اومد

 پایین . گوشیمو سایلنت کردم و خوابیدم. ظهر دیدم دوستم اس ام اس و زنگ زده ، آریا

 هم چندبار زنگ زده بود. خلاصه اینکه کلی نگرانم شده بودن.

بعدش آریا باهام صحبت کرد و گفت اون حرفاش اصلا جدی نبوده و از رو عصبانیت بوده.

 ولی من که از دلم درنیومد و تا امروزهمش درحال غصه خوردن بودم.

تا اینکه امروز ساعت 8 صبح گوشیم زنگ خورد، دیدم آریاست، منم خواااااااااب تعجب

آریا اس ام اس زد که دلم برات خیلی تنگ شده. منم گفتم من خوابم تو الآن بیداری؟

گفت منم خوابم ولی اینقدر دلم تنگ شده طاقت نیاوردم ساعت 10 شه! هرموقع

پاشدی اس ام اس بزن.

منم ساعت 10:15 از خواب پاشدم و رسیم خدمت آقا آریا. دیگه آریا کلی لز دلم درآورد و

شدیم همون عشقولیای سابق.قلب

بعدشم آن شدیم و کللللللی لاو ترکوندیمخجالت

تصمیم گرفتم نذارم اینجا اینقدر خاک بخوره و زود زود آپ کنم. البته سعی می کنم.

فعلا

 

برای عشقم:

شبها که بی تو پلک غزال بسته می شود، از لحظه های بی تو دلم خسته می شود

باور نمی کند دل مغرور و ساکتم، هرلحظه بیشتر به تو وابسته می شود...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

بهم گفت ازت بدم میاد

به همین راحتی

اولش باور نکردم، گفتم عصبانیه یه چیزی گفته

بعدش دوباره ازش پرسیدم

همینو گفت

از همه دخترا داره بدم میاد

بخدا نه خیانت کردم، نه جنایت

نمی دونم چرا ...

فقط شوکه ام، شوکه

حالم خیلی بده

 

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستاده ام چقدر تا آسمون راهه

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

به آریا زنگ میزنم خوابه. به دوستم زنگ میزنم اونم خوابه. هیچکس

نیست باهاش حرف بزنم. هیچکس نیست جواب سوالامو بده

خدایا با تو حرف میزنم. چرا آریا ناراحته. مگه نمی خواست همینطوری

 ادامه بدیم و هیچ تصمیمی نگیریم؟خوب همون طور شد که

میخواست. من که ادعایی ندارم. من که قبول کردم اگه بعده ۵و۶ سال

 دیگه خواست با یکی دیگه ازدواج کنه قبول کنم و اعتراضی نکنم.

 مگه آریا نگفت به خواستگارام فکر کنم منم خوب گفتم اگه تونستم باشه.

دیگه چیکار باید میکردم که نکردم.

خدایا هرچی بگه گوش میدم ، فقط بگه، تو دلش جمع نکنه.غصه نخوره.

هرچی بگه قبول میکنم.

خدایا فکر میکردم آریا اینجوری راضیه.

خدایا موندنم باعث عذابشه، رفتنم باعث عذابشه. تو یه راهی جلوی پام بذار.

خدایا درموندم. چرا اینجوری شد؟ چرا یه دفه همه چی ریخت به هم.

خداااااااااااااااااااااااااااااا

صدامو میشنوی؟ حالمو میبینی؟  تو یه کاری کن

خدایا همیشه مواظبش باش .  

 

خدایا!

یاریم ده که مبینی و هر آنچه نتوانم گفت می دانی،

اما من در حیرتم که در جانی یا جانانی.

حاجت ما از تو بخشایش است و مهربانی،

بر سر ما گرد شرمساری منشان

که دیروز گذشت و باز نیاید

وبر فردا نیز اعتمادی نیست.

دستم بگیر تا امروز را غنیمت بدانم که دیری نمی پاید.

پس مرا همتی عطا کن تا یار کسان باشم ،

نه باری بر دوششان.

که به آنچه دارم طرب نکنم

و هر آنچه ندارم فقط از تو طلب کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

خواب دیدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

گفتی که راهو بلدی

هرچی صدات کردم نرو

اما به جایی نرسید

یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید

صبح که رسید بیدار شدم

دیدم یه نامه پشت در

نوشته بودی که سلام مدتی رو میرم سفر

بغضی نشست توی گلوم

خوابم یا این حقیقته

بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا

دوباره باز می بینمش چه خوش خیال بودم خدا

ساعت و لحظه هام گذشت چشام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها

شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بی صدا

مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت

گفتن این قصه تلخ ارزش خوندنو که داشت

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |


Design By : Night Skin